ماجرای 15 دسامبر

 

اگر تصور کرده اید در ادامه ی مطلب از آخر الزمان و نوسترآداموس  و پایان جهان در دسامبر خواهید

خواند باید خاطر نشان نمایم که خیر .

این ماجرای 15 دسامبر و ارتباط آن با 5 اکتبر  ربطی به مسائل آخر الزمانی ندارد و بیان آن نیاز به

داستانی کوتاه از برش هایی از زندگی رایانه ای – اینترنتی من دارد.

پس بیش از این شما خوانندگان عزیز وبلاگ را منتظر نمی گذارم و این هم ماجرای 15 دسامبر و پیوند

 آن با 5 اکتبر.

از همان اواسط دهه ی 70 که دوران تربیت معلم را گذرانده و وارد شغل معلمی شدم و دیگر استقلال

مالی یافته و دستم به جیبم می رفت در صدد تحقق یکی از مهم ترین و پر اولویت ترین آرزوها و

خواسته هایم بر آمدم.

آرزو و نیازی که مدت ها ذهن مرا به خود مشغول کرده بود  ولی توانایی مالی برای تهیه ی آن نبود.

اما این نیاز و آرزو چه بود ؟

همسر و اردواج ؟    نه خوشبختانه آن هنگام عاقل تر از این حرف ها بودم! 

اتومبیل یا دست کم موتور سیکلت ؟  خیر .آن زمان اصلا در وجود خود از رانندگی وحشت داشتم و

 فکر می کردم هیچ گاه نتوانم راننده ی خوبی شوم.

خانه یا زمین ؟ به هیچ وجه. حقوق ناچیز من کجا و قیمت زمین و خانه کجا. تصورش هم

وحشت انگیز بود.

وسایل خانه ؟ ادامه ی تحصیل ؟ مسافرت ؟ شرکت در کنگره های بین المللی زبان اسپرانتو ؟

انتشار کتاب هایی که از اسپرانتو به فارسی ترجمه نموده ام ؟ بر پا کردن شغل دوم ؟  ...... ؟

البته تمام یا پاره ای از موارد مذکور و نا مذکور تا حدودی بخشی از فضای ذهنی هر کسی را

مشغول می کند و جزو خواسته های افراد محسوب می گردد.

من هم بدم نمی آمد همه ی این ها را داشته باشم . ولی این ها هیچ کدام آن اولویت و

آرزوی مهم و اساسی من نبودند.

در آن برهه دو وسیله بودند که بیش از هر چیز دیگری مرا به داشتنشان وسوسه می کردند.

رایانه یا بهتر بگویم کامپیوتر در آن دوران و دیگری تلسکوپ.

و هر دو گران و  هزینه ی آن ها حدود معادل یک سال حقوق و بلکه بیش تر.

از این دو رایانه بیش تر مرا شیفته ی خود نموده بود. زیرا از همان دوران تربیت معلم با خرید

 یک دوربین شکاری تا حدودی عطش تلسکوپ را در خود فرو نشانده بودم . و تا حدودی با همان

 دوربین نیازهای نجوم آماتوری خود را برآورده می کردم.

اما این رایانه ی چند میلیون تومانی بود که روز به روز دل مرا می ربود و مرا با حقوق آموزگاری

 ماهی 37 هزار تومان به خرید خود فرا می خواند.

آرزویی که سالیان سال بی جواب ماند چرا که فاصله ی شدید بین حقوق آموزگاری و قیمت رایانه

 و خرج های روزمره ی دیگر عملا اجازه نمی داد که چنین نمایم.

 

 

ادامه ی تحصیل در دانشگاه آزاد برای دوران دو ساله ی کاردانی به کارشناسی با آن شهریه ها و

 هزینه های نجومی  و بعدها ازدواج و وام و قسط سبب شد که آرزوی خرید رایانه از اواسط دهه ی

70 به اوایل دهه ی 80 موکول شود و چیزی در حدود ده سال من بودم و آرزوی در نطفه خفه شده ی

 داشتن رایانه.

آرزویی که گاهی مرا به مالیخولیا می انداخت و در تخیل تصور می کردم در فلان قرعه کشی بانک

یا فلان مسابقه برنده ی کامپیوتر شده ام یا این تخیل که آموزش و پرورش در اقساط بسیار بلند مدت

به معلمان کامپیوتر می دهد و تخیل های دیگر ...

در آن سال ها قیمت کامپیوتر چنان بالا و تفاوت آن با حقوق چندان زیاد بود که به خوبی به یاد دارم

 هر گاه در نزد دوستان و اقوام سخن از خرید رایانه به میان می آمد از روی دل سوزی توصیه می شدم

 که عقلم را به کار بیندازم وبه فکر خانه یا ازدواج باشم و پولم را در این راه های بیهوده خرج نکنم !

اما خوشبختانه این وضعیت رو به بهبود می رفت. روز ها ،هفته ها ،ماه ها و سال ها سپری می شدند

و رایانه در میان خانه ها و ادارات بیش تری راه می یافت.

اوایل دهه ی 80 دیگر رایانه کالای بسیار گران مرفهین و ثروتمندان نبود. حالا دیگر در شهری کوچک

 مانند کنگاور ده ها مرکز خدمات ،فروش و تعمیر کامپیوتر یکی پس از دیگری به راه افتاده بود.

هر چند هنوز حقوق آموزگاری با قیمت رایانه فاصله ای چند ماهه داشت ولی برای سایر اقشار خرید

رایانه میسر تر شده بود.

حالا دیگر در خانه ی برخی اقوام و دوستان با وضع اقتصادی متوسط می شد چهره ی زیبای رایانه

را دید. دیگر رواج این دستگاه مبارک و پربرکت حتی باعث شده بود که فرهنگستان ،  نامی فارسی

 بر کامپیوتر لاتین  بگذراد. دیگر این دستگاه را باید رایانه نامید.

بهار یا تابستان 1382 ورود اینترنت دایال آپ به کنگاور آتش  عشق و علاقه ی مرا به رایانه صد چندان

 شعله ورتر نمود.

دیگر فقط رایانه را برای تایپ سوالات درسی و امور متداول رایانه ای نمی خواستم . حالا دیگر

 انگیزه ای قوی تر برای خرید رایانه داشتم. اینترنت . این مبارک ترین پدیده ی بشری.

در همان تابستان 82 بود که کار من شده بود این که اغلب  هر روز ، گاه روزی چند بار  و به ندرت 

 چند روز یک بار به اولین و آن هنگام تنها کافی نت کنگاور – راسخ -  بروم و بابت یک ساعت وبگردی

1000 تومان بپردازم. یک صد و هفتاد و دوصدم از حقوق ماهانه ام. یک صد و هفتاد و دو هزار تومان

حقوق ماهانه ی من بود و با این در آمد پرداخت هزار تومان برای یک ساعت وبگردی دایال آپی

به راستی که زور داشت به آدم.

سر انجام در اواخر امرداد ماه 1382 بود که به دوست خوبم آقای مجید صفری در شرکت سلمان رایانه

باختر مراجعه نموده و رایانه ای ساده و ارزان برای آن زمان سفارش دادم و پول آن را در سه نوبت

 پرداخت نمودم.

چهارصد وهفتاد و هفت هزار تومان بابت رایانه ای کاملا ساده حتی بدون رایتر و با بلندگوی دست دوم.

اسلیپ حقوقی من در قسمت خالص پرداختی در امرداد ماه 1382 رقم 168 هزار تومان را

نشان می داد. یعنی حقوق سه ماه خود را به خرید رایانه اختصاص دادم.

هنوز زیاد و غیر منصفانه بود ولی نسبت به سال ها قبل نور علی نور بود.

 

 

وقتی اوایل شهریور شرکت سلمان رایانه باختر کامپیوتر مرا آماده  و تحویل داد یکی از زیباترین روزها

و لحظات زندگی من بود. درست است که بیش از 90 درصد اقوام و اطرافیان بعدها مرا نکوهش کردند

 که آخر با این قسط ها و با این اجاره خانه  چرا پولت را در این راه ها خرج می کنی و چرا به جای آن

که پولت را جمع کنی و به فکر خرید خانه یا زمینی باشی ، آن را صرف خرید وسایل درد نخور !!!!

می کنی  اما اشتیاق من چنان بود که کوچک ترین وقعی به حرف هایشان نمی گذاردم و لجم

می گرفت که این ها دیگر کی هستند در دنیا فقط فکر و ذکرشان منافع مالی است و بس.

من بی توجه به نکوهش گران با دم خود گردو می شکستم که یکی از بهترین آرزوهایم برآورده

 شده بود.

 

رایانه که آمد دیگر به ندرت بیرون می رفتم. کارم شده بود آموختن رایانه و نرم افزارهای گوناگون

از روی کتاب یا سی دی های آموزشی. برای شام و نهار چند بار صدا کردنم طبیعی و عادی بود.

وقتی به محل کار خود در روستاهای دینور و صد کیلومتر دورتر از خانه و کاشانه ی خود می رفتم

 دیگر به جز خانواده ، رایانه هم بود که دلم برایش تنگ می شد و چهارشنبه را انتظار می کشیدم

که به وصالش برسم. زیرا من در دبستان بیتوته می کردم از شنبه تا چهارشنبه.

اینترنت دایال آپ خط تلفنم را مشغول می کرد و گاه به گاه اقوام و دوستان شکوه می کردند که

 کم برو تو اینترنت. ما کار داریم. زنگ می زنیم ولی خطت مشغول است.

من هم که نمی توانستم بگویم به همراهمان زنگ بزنید. آن موقع موبایل و سیم کارتش وضعی

شبیه به رایانه ده سال قبل –اوایل دهه ی 70-داشت.هنوز موبایل مال از ما بهتران بود. چیزی در

 حدود یک و نیم میلیون تومان هزینه ی سیم کارت و گوشی های معمولی آن هنگام بود.

یک سال از خرید رایانه گذشت. حالا دیگر تصمیم گرفته بودم به جرگه ی وبلاگ نویسان بپیوندم .

 آخرین روزهای شهریور 1383 بود که اولین وبلاگ خود را به راه انداختم.وبلاگ کتاب شناسی اسپرانتو.

در آن وبلاگ به بررسی و معرفی کتاب ها و منابع زبان اسپرانتو در ایران می پرداختم.

چند روز بعد ، دومین وبلاگم متولد شد. وبلاگ 15سامبر. این وبلاگ هم مانند کتاب شناسی اسپرانتو ،

به مسائل  زبان اسپرانتو  می پرداخت. به دو زبان فارسی و اسپرانتو.

دلیل نام گذاری آن به 15 دسامبر هم آن بود که دکتر لودویک زامنهوف مخترع زبان بین المللی اسپرانتو

 در 15 دسامبر 185۹ متولد شده بود.

 

وبلاگ های کتاب شناسی اسپرانتو و 15 دسامبر آغازگر وبلاگ نویسی من بودند ولی کار به این دو

 ختم نیافت. به زودی من بودم و مدیریت ده وبلاگ.

کتابشناسی اسپرانتو 1 ، کتاب شناسی اسپرانتو 2 ، کتاب  شناسی اسپرانتو 3 ،

کتاب شناسی اسپرانتو 4 ، کتاب شناسی اسپرانتو  5 .

 شهر من کنگاور وبلاگ دیگر من بود که هر چند جز چند مطلب کوتاه در آن قرار ندادم

اما نخستین وبلاگ من با رویکرد تاریخ و جغرافیای شهر کنگاور بود.

در مهر ماه 1384 وبلاگ آموزگار  شمار وبلاگ های مرا به 9 رساند. این وبلاگ را در زمینه ی حرفه ای

 و شغلی خود طراحی نمودم و در آن مطالبی در مورد آموزش و پرورش و دبستان و دانش آموزان

 می نوشتم.

 

و در دهمین گام سرانجام پیوستن من به جمع نویسندگان  وبلاگ اسپرانتو گامی هوشمندانه بود

که تجربه ی وبلاگ گروهی را به من چشانید.

 اما آن چه سبب این خاطره گویی و روده درازی من گشت بیان و شمردن وبلاگ هایم نبود .

بلکه سرنوشت و انجام آن ها بود.

از میان این ده وبلاگ تنها آخرین آن –اسپرانتو گامی هوشمندانه – است که با این که سال ها به روز

 نشده  اما هنوز تا به امروز –اردیبهشت 92- برقرار است و حذف نشده است.

9 وبلاگ دیگر یکی پس از دیگری به دلیل به روز نشدن از سوی سرویس دهنده هایشان –پرشین بلاگ

 و بلاگ فا- حذف گردیدند.

15 دسامبر وبلاگی که روزی به اسپرانتو می پرداخت حالا در مالکیت فردی دیگر به موبایل و رایانه

می پردازد.

وبلاگ شهر من کنگاور را یکی از همشهریانم به نام خود ثبت نموده و در آن می نگارد.

وبلاگ آموزگار مرا یک آموزگار از اراک   به نام خود ثبت نموده و در آن می نگارد.

نام کاربری کتابشناسی اسپرانتو با پنج فرزندش  هنوز در پرشین بلاگ چشم انتظار است

تا من یا دیگری دوباره به ثبتشان رسانیم.

اما هدف اصلی از این خاطره گویی روده درازانه چیست ؟

چرا وبلاگ نویسانی چون من به دام روز مره گی می افتند و آن قدر وبلاگ هایشان را سر نمی زنند

تا به محاق حذف می افتند ؟

چرا انگیزه ها سست می شود ؟

چرا آن شور و نشاط اولیه جای خود را به رخوت و سستی می دهد ؟

چه می شود که وبلاگ نویسی جای خود را به وبلاگ نا نویسی می دهد ؟

چه می شود که انگیزه ها از بین می رود و فعال ها ، بی حال و بی حوصله می گردند ؟

و ده ها چه و چرای دیگر که بررسی آن نه کار من که کار پژوهشگران این حیطه است.

 البته بررسی این موضوع نیاز به کار تحقیقی دارد که از سواد من بیرون است ولی  تیتر وار

 و غیر علمی می توان عوامل زیر را دخیل دانست .

روز مره گی ها و گرفتاری های شخصی

مشکلات اقتصادی

بی توجهی مسولان آموزش و پرورش به وبلاگ نویسان و عدم تشویق و تایید از سوی آن ها

نداشتن فواید اقتصادی  و  حتی خرج کردن از جیب

 اگر شما در اینترنت مطلبی را جستجوکنید و سپس وبلاگ های یافت شده را رصد نمایید  ،

درصدی از وبلاگ های رها شده را خواهید یافت که مدت ها به روز رسانی نشده اند.

البته به روز نشدن برخی از آن ها طبیعی است. زیرا اصولا پاره ای از وبلاگ ها برای مقاصدی مانند

شرکت در مسابقات گوناگون طراحی می گردند.

بدیهی است نویسندگان این وبلاگ ها بعد از پایان مسابقه و اعلام نتایج دیگر بدون حذف کردن وبلاگ

 آن را به حال خود رها کرده و دیگر به روزش نمی کنند.

 

حالا راستش می ترسم .  می ترسم از این که باز  حضور من در وبلاگ ها چندان نپاید و همان

که بر سر15 دسامبر آمد بر سر 5 اکتبر هم بیاید . راستی چه باید کرد تا چنین نشود؟

 شما چه فکر می کنید ؟

این نگرانی من از این که وبلاگ 5 اکتبر جدیدم به سرنوشت وبلاگ 15 دسامبر قدیمی ام مبتلا گردیده

 و بر اثر به  روز نشدن حذف گردد وقتی بیش تر قابل درک است که بدانید که من هنگام راه اندازی این

 وبلاگ با خود پیمان بستم که دست کم هفته ای یک مطلب از خود ( نه کپی – پیست از اینترنت ) در

وبلاگم قرار دهم.

ولی نه تنها چنین نشد بلکه الآن حدود یک ماه از آخرین به روز رسانی اش می گذرد. آن هم در حالی

 که تعطیلات 20 روزه ی نوروز فرصتی عالی بود برای ساخت ده ها محتوای الکترونیکی و قرار دادنشان

 در وبلاگ.

پس اگر به 5 اکتبر سر زدید و دیدید روزها ماه ها یا سال ها از تاریخ آخرین به روز رسانی اش می گذرد

بدانید که باز افسردگی ، روز مره گی و عوامل دیگر زورشان بر علی اصغر کوثری چربیده  و بلاگر

 قدیمی و نرم افزار ساز امروز باز به گاراژ زده است .